هدیه من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : هدیه
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 27 دی 1388 :: نویسنده : هدیه
یک مجله فرانسوی در شماره اخیر خود داستان عاشقانه جالبی را نقل می کند:
آرنولد پوینتر، ماهیگیر اهل جنوب استرالیا ماده کوسه سفیدی را که در طور ماهیگیری به دام افتاده بود، از مرگ حتمی نجات می دهد. این موضوع اکنون مشکلی برای ماهیگیر به وجود آورده. ماهیگیر می گوید:
“۲ سال است که این کوسه مرا تنها نگذاشته، همیشه به دنبال من می آید. حضور او همه ماهی ها را فراری می دهد. و من دیگر نمی دانم چه کار باید بکنم؟”
خلاص شدن از دست یک کوسه ۵ متری، به خصوص با وجود قوانین سازمان های حفاظت از محیط زیست کار ساده ای نیست، ولی ظاهرا رابطه احساسی دو طرفه ای بین ماهیگیر و کوسه به وجود آمده.
ماهیگیر می گوید: “هر وقت من قایقم را متوقف می کنم، به قایق نزدیک می شود، به پشت روی آب شناور می ماند تا من شکم و گردنش را نوازش کنم، سپس سر و صدا می کند، چشمانش را بر می گرداند و باله هایش را با خوشحالی به آب می زند!”










نوع مطلب : عكس ، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : كوسه، ماهیگیر، عشق، عاشقی، رابطه، مزاحم، خطر، نجات،
لینک های مرتبط :

شنبه 12 دی 1388 :: نویسنده : هدیه

ســال نـــــــــو میــــلادی مبــــــارك بــــاد





نوع مطلب : عكس ، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : سال نو، 2010، مباركباد،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 1 دی 1388 :: نویسنده : هدیه

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی  گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که والله ، بالله من زنده ام ! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید ؟" 

 اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند ، بی توجه به حال و احوال او ، رو به مردم  کرده و می گویند:  پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌گوید ... مُرده !"

 مسافر حیرت زده حکایت را پرسید! گفتند : "این مرد فاسق ، تاجری ثروتمند و بدون وارث است . چند مدت پیش که به سفر رفته بود ، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که او ُمرده و قاضی نیز به مرگش گواهی داد . پس یکی   از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد . حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند . حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار  عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد . این است که به حکم قاضی به قبرستانش  می‌بریم ، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!"

کتاب کوچه /ب2/ص1463





نوع مطلب : فرهنگ و ادب، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : دیوان بلخ، ملا، نادان، عامه، فاسق، دفن، میت، مرده، كتاب كوچه، كوچه،
لینک های مرتبط :

شنبه 21 آذر 1388 :: نویسنده : هدیه

apple iphoneعجب داستاینه این کار ما، امروز یک خانوم، از مشتری‌های قدیمی‌اومده بود پیشم، میگفت اومدم یکی‌ از تلفن های خوبتو بگیرم و برم، گفتم مگه ما تلفن بد هم داریم؟ گفت آره پارسال از موبایلی که ازت گرفتم راضی‌ نبودم، پرسیدم چطور مگه؟ گفت درست یک ماه بعد از اینکه تلفونو ازت گرفتم، رفته بودم حموم تلفن خیس شد، دیگه کار نکرد، بردمش تعمیر، گفتن گارانتیش از بین رفته، گفتم خانوم موبایلی که تو آب بیفته یا خیس بشه دیگه گارانتی نداره، اینکه دیگه تقصیر من نیست، من که نمیتونم به هر کی‌ تلفن میفروشم حمومشم بکنم! اما شما اگه دوست داشته باشین میتونین هر وقت خواستین برین حموم یا زیر دوش به من زنگ بزنین من در جا میام هم از مو بایلتون مواظبت می‌کنم هم پشتتونو کیسه میکشم! گفت شما که بدت نمیاد، گفتم نه خانوم آخه میدونین ما اصلا نسل اندر نسل دلاک بودیم!

گفت حالا از شوخی‌ بگذریم، اومدم یک آی فون بگیرم اونم آخرین مدلشو، با ۳۲ نمیدونم چی‌ چی‌، گفتم ۳۲ گیگا بایت حافظه، گفت احسنت خوب گفتی‌، آره همون، گفتم خانوم آی فون به درد شما نمیخوره، شما مگه چیکار می‌کنین با موبالتون که یک عالمه پول بدین آی فون بگیرین؟

 گفت نه من تعریفشو زیاد شنیدم حالا دیگه هیچکی غیر از ای‌فون چیزی نمیگیره، گفتم مگه شما میرین تو اینترنت؟ ایمیل میگیرین؟ ایمیل میفرستین؟ بازی می‌کنین؟ گفت نه اما دوست دارم ای‌فون بگیرم، گفتم از من میشنوین، دور ای‌فون رو خط بکشین، این امریکایی‌های جهانخوار، هر بلایی که نتونستن با کوکا کولا و مکدونالد سرمون بیارن میخوان حالا با ای‌فون سرمون بیارن! گفت‌ای بابا، شمام که معلومه زیاد سریال دائی جان ناپلئون دیدی! گفتم شما اصلا تا حالا ای‌فون رو دیدین؟ گفت آره، شمام خیلی‌ منو دست کم گرفتین، خیلی‌ هم دیدم دستم هم گرفتم، خیلی‌ هم خوشم اومد، گفتم خانوم هر چیز بزرگی‌ که بدن دست آدم که خوب نیست! نمیدونم این حرف من چی‌ توش داشت که خانومه یک خورده سرخ شد! گفتم منظورم اینه که، گفت منظورتو فهمیدم دیگه نمیخواد بد ترش کنی‌! حالا ای‌فون داری یا نه؟



ادامه مطلب


نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : آیفون، موبایل، apple،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 19 آذر 1388 :: نویسنده : هدیه

یك روز صبح رییس بدون اینكه متوجه باشد زیپ شلوارش را بالا نكشیده وارد شركت شد.

خانم منشی بلافاصله بلند شد و گفت: ببخشید رییس، آیا شما وقتی منزل را ترك كردید درب گاراژ را بستید؟
رییس كه متوجه منظور منشی نشده بود به دفترش رفت و بعد از چند دقیقه متوجه موضوع شد و زیپ شلوارش را بالا كشید و به یاد جمله طعنه آمیز خانم منشی افتاد.

سپس به بهانه یك فنجان قهوه، خانم منشی را به دفترش كشاند و پرسید:
وقتی شما دیدید كه درب گاراژ باز است آیا جگوار من را هم كه آنجا پارك شده بود دیدید؟

خانم منشی لبخندی زد و گفت: نه قربان ندیدم. تنها چیزی كه دیدم یك مینی كوپر با 2 تا لاستیك كهنه بود  





نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : منشی، حاضر جواب، زیپ، جگوار،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 11 آذر 1388 :: نویسنده : هدیه

نقاشیهای سه بعدی بسیار زیبا

 



بقیه عكسها در ادامه


نوع مطلب : عكس ، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : نقاشی، سه بعدی، چند بعدی،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 9 آذر 1388 :: نویسنده : هدیه

کمپانی BMW که هیچگاه بدون سورپرایز نمی باشد و هر بار خودروی جدید را رو نمایی می کند این بار هم مثل همیشه شاهکاری دیگری را دارد.

BMW VISION که نام خودرو جدید BMW می باشد که ترکیبی از دو موتور الکتریکی و سه موتور توربو دیزیلی می باشد که قدرتی برابر با 365 اسب بخار را دارد. شتاب یک تا صد این خودرو 4.8 ثانیه می باشد. نکته قابل توجه این خودرو مصرف آن می باشد که در هر 100 کیلومتر 3.76 لیتر می سوزاند. باور نکــــــردنیه !!!



بقیه عكسها در ادامه


نوع مطلب : عكس ، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : BMW، بی ام و، BMW vision، خودرو، اتومبیل، عكس،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 1 آذر 1388 :: نویسنده : هدیه

 

آورده اند  مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت، هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و كتاب " حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.

مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت: حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید . پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته یِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید..

زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت: تدبیر چیست؟ گفت: برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی.

گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد. و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی!

 زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت: اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم.. کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی ...

 مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :

 " لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."

پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

گفت: توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.





نوع مطلب : فرهنگ و ادب، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : حیله، مكر، زن، عشق، توبه،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 28 آبان 1388 :: نویسنده : هدیه
 Oasis of the Seas
در بزرگ‌ترین كشتی جهان  Oasis of the seas ؛ ۲۱ استخر مجهز ساخته شده و جالب این‌كه یك پارك آبی نیز مخصوص كودكان در نظر گرفته شده است. در كنار این استخرها، یك ساحل مصنوعی و 2 استخر موج دار نیز احداث شده تا همه چیز برای تفریح در محیطی آبی فراهم شده باشد. برآورد شده در هر یك از این استخرها، حدود 600 هزار گالن آب در جریان است.

این كشتی سالن آمفی تئاتری با گنجایش 750 نفر دارد . ۱۵ رستوران، كازینو ، ۲ نایت كلوب،  زمین‌های ورزشی گلف، والیبال و بسكتبال از امكانات تفریحی و ورزشی آن محسوب می‌شوند. این جزیره متحرك در 20 طبقه ساخته شده است.

چشمان همیشه بیدار كشتی

در حد فاصله سال‌های 2003 تا 2006 میلادی، 30 نفر به طرز مرموزی هنگام پایان كارهای ساخت كشتی ناپدید شدند كه پس از مدتی اجساد آنها پیدا شد. این مساله موجب شد 1250 دستگاه دوربین برای زیر نظر قرار دادن قسمت‌های مختلف كشتی نصب شود.

كابل‌هایی به طول عرض آمریكا

كابل‌های مختلفی كه در ساخت این كشتی به كار گرفته شده، در مجموع 5 هزار و 310 كیلومتر طول دارند كه تقریبا معادل عرض آمریكاست.



مطالب و عكسهای بیشتر


نوع مطلب : عكس ، مطالب علمی، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : Oasis of the seas، Oasis، بزرگترین كشتی، بزرگترین،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 25 آبان 1388 :: نویسنده : هدیه

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند. در حال مستاصل شد.... 

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: " ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم."

 قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.  گفت: " ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم..."

  قدری پایین تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: " ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟ آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم."

 وقتی كمی پایین تر آمد گفت: " بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد."

 وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: " مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم غلط زیادی كه جریمه ندارد."

 «كتاب كوچه ، احمد شاملو»





نوع مطلب : فرهنگ و ادب، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : شاملو، كشك، پشم، گوسفند، چوپان، امامزاده،
لینک های مرتبط :

شنبه 16 آبان 1388 :: نویسنده : هدیه

سالها پیش، یکی مرد دهاتی پسرش را پی تحصیل به یک حوزه ی علمیه فرستاد که با علم شود، عاقل و هشیار شود، مخزن اسرار شود، با همگان دوست شود، یار شود، همدل و غمخوار شود، خوب و بد زندگی و رسم ادب ورزی و اخلاص بیاموزد و فرزانگی و صدق و صفا پیشه نماید.

 

پس از چند صباحی پسرک، شیخ شد و  میوه ی بر شاخ شد و پخته شد و خام شد و باد شد و باده شد و جام شد و گِرد و گلندام شد و ثقة الاسلام شد و حجة الاسلام شد و  صاحب صد نام شد و پیش خودش، مرتبه اش تام شد و قبضه ای از ریش به خود نصب نمود و سرش عمامه ی پرپیچ نهاد و شنلی بر تنش انداخت و دمپایی نعلین به پا کرد و سپس عزم وطن کرد که ملای ده خویش شود، خمس و زکات از فقرا و ضعفا، جذب کند، جن و پری از دلشان دفع کند، همدم خانان شود و محرم جانان شود و بار دل مردم نادان شود و این شود و آن شود و با کلک و حیله گری، بر همگان برتری و سروری و سرتری و رهبری و مهتری و بهتری خویش مسلم بنماید.

 

باری، گویند که در روز نخستین که پسر وارد ده شد، در آن هلهله و ولوله و غلغله و شور و شررها که به پا بود، پدر جَست و دو تا مرغ که در خانه خود داشت به پای پسرک ذبح نمود و به زنش داد که آنرا بپزد تا که ز فرزندِ سرافراز و خوش آواز و پرآوازه، پذیرایی جانانه نماید.

 

پیش از آغاز غذا آن پسرک خواست که نزد پدر و مادر خود چشمه ای از قدرت علمیِ الهی و توانایی فکری که در او جمع شده بود هویدا بنماید. چنین بود که از آن پدر و مادر فرتوت بپرسید که در سفره ما چند عدد مرغ نهادید؟ بگفتند که البته دوتا مرغ. پسر جان! چه سوالی است؟ هرآنچیز عیان است چه حاجت به بیان است؟

 

پسر گفت  که ها! فرق نگاه کسی از اهل خردمندی و فرزانگی همچون من  و یک عده عوام همچو شماها به همین است که از منظر علمی، هرآیینه در این سفره سه تا مرغ سوخاری بنهادید ولی علم ندارید و سپس چند عدد سفسطه و مغلطه و شعبده بازی  کلامی و زبان بازی پی درپی و لفاظی پیچیده و بی پایه به هم بافت، و اینگونه نشان داد که از منظر تحقیقی و تعلیمی و علمی، در آن سفره سه تا مرغ مهیاست، و این از برکت های خردمندی و علم است.

 

پدر پیر کز آن سلسله الفاظ و عبارات پریشان شده بود، از سخن آخر فرزند خودش شاد شد و گردن پرموی و سِتبرِ پسرش را بنوازید و به او گفت که احسنت بر این حُسن و کرامات تو فرزند که با این سخنِ پر برکت ، مشکل تقسیم دوتا مرغ برای سه نفر یکسره حل گشت. پس این مرغ برای من و آن مرغ دگر نیز برای ننه ات. مرغ سوخاری شده ای نیز که با علم و کرامات تو اثبات بگردیده، خودت میل نما.

 

اینچنین بود که آن شیخ، ادب گشت و بدانست که مرغی که از آن علم و کرامات شود ساخته، جز ضعف دل و سوزش ماتحت، اثری هیچ ندارد.





نوع مطلب : فرهنگ و ادب، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : مرغ سوخاری، مرد دهاتی، شیخ، تحصیل، حوزه علمیه، حجت الاسلام، خردمند،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 11 آبان 1388 :: نویسنده : هدیه

کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن كلاغه .سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار !

مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟ 

کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه،  پررو بازی! 


چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار.

مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟


کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه ، پررو بازی ! بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره.

خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه ... 

مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن . قهوه رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار !

مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟ خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه .  پررو بازی!!!!

اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون كشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون .

خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه .

کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: 

" آخه خرس گنده تو که بال نداری مگه مجبوری پررو بازی دربیاری!!!!!!! "

-----------------------






نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : خرس، كلاغ، پرروبازی،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 10 آبان 1388 :: نویسنده : هدیه

دو پیرمرد ۸٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.
هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت.
یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد یا نه.»
بهمن گفت: «خسروجان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم»
چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.
یک شب، نیمههاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمکزن را دید که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو ...
خسرو گفت: کیه؟
منم، بهمن.
تو بهمن نیستى، بهمن مرده!
باور کن من خود بهمنم..
تو الان کجایی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمیهایمان که مردهاند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که میتوانیم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمیشویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمیبیند.
خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمیدیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟
بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!

--------------------------------------------------------------------------------






نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : پیرمرد، فوتبال، بهشت،
لینک های مرتبط :

نظرات ()
پنجشنبه 7 آبان 1388 :: نویسنده : هدیه

 



بقیه عكسها در اینجا


نوع مطلب : عكس ، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : مدل، لباس عروس، عروس،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 6 آبان 1388 :: نویسنده : هدیه

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

-------------------------------------------------------------

کودکان کلیک کنید





نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : دانش آموز، نهنگ، وال، بهشت، جهنم، معلم، یونس،
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
   
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو