هدیه من
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : هدیه
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 10 مهر 1391 :: نویسنده : هدیه
یك مرد چینی توانست مدت 120 دقیقه را در محفظه‌ای پر از یخ بگذراند و ركورد شكنی كند.    
مرد چینی در یخ

در این رقابت‌ «جین سانگ هائو» توانست با تحمل 120 دقیقه سرما ركورد ماندن در قطعات یخ را به دست آورد.
 
پیش از این، مردی در هلند توانسته بود با تحمل 115 دقیقه سرما ركورد دار این عنوان شود اما مدتی بعد «سانگ هائو» از ایالت «هونان» این عنوان را از آن خود كرد.

«سانگ هائو» با رفتن در مخزنی پلاستیكی كه مملو از تكه‌های یخ بود تا گردن به داخل آن فرو رفت و پس از شكستن ركورد قبلی تسلیم شد.

منبع





نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : رکورد، یخ،
لینک های مرتبط :

شنبه 13 آذر 1389 :: نویسنده : هدیه
خودرو مخصوص خانمها ساخت شرکت ولوو

این خودرو با هدف جلب رضایت خانوم ها و سازگار بودن با نوع رانندگی و برآورده کردن خواسته های آنها و توسط خود خانوم ها طراحی شده.
گروه اینترنتی ایــــران
 سان | www.Fun-Groups.Com
گروه اینترنتی ایــــران
 سان | www.Fun-Groups.Com

و اما برخی از ویژگیهای این خودر:
1) هیچ راهی برای دسترسی راننده(خانوم ها) به موتور و قسمتهای حساس وجود نداره یعنی کاپوت ماشین باز نمیشه. علتش اینه که این ماشین فقط در هر 50000 کیلومتر نیاز به تعویض روغن داره و در صورت نیاز به هر نوع سرویس خودش توسط فرستنده بیسیم به نزدیکترین تعمیرگاه مجاز خبر میده
2) با لاستیک پنچر قادر به ادامه حرکت هست یعنی راننده نیازی به توقف و تعویض لاستیک نداره
3) راننده فقط میتونه به ماشین بنزین بزنه یا آب شیشه شور رو پر کنه - ضمنا در باک و مخزن شیشه شور طراحی خاصی داره که با بیرون کشیدن سرشلینگی خودبخود بسته میشه
4) قبل از اینکه راننده بخواد پارک کنه سیستم هوشمند تشخیص میده آیا اصلا جای کافی برای پارک هست یا نه و در صورت وجود به راننده برای پارک کمک میکنه
5) چون خانوم ها معمولا اونقدر خرید میکنن که دستهاشون کاملا پره و برای بازکردن در بخصوص در مواقع بارندگی دچار مشکل میشن سیستم درها طوری طراحی شده که با رسیدن راننده کنار ماشین خودبخود نزدیکترین در باز میشه
6) کاپوت جلو و گلگیرها و قوس سقف طوری طراحی شده که راننده بتونه جلو و عقب واقعی رو درک کنه
7) پدالها در صورت تصادف جمع میشن تا صدمه ای به پای راننده وارد نشه
8) فرمان و صندلی و پدالها و پنل جلو با راننده بصورت خودکار تطبیق داده میشه
9) چون خانوم ها مرتبا تمایل به تغییر دکوراسیون و مبلمان خونه دارن برای راحتی کارشون روکش صندلیها و کلا تودوزی براحتی قابل تعویض هست

گروه اینترنتی ایــــران
 سان | www.Fun-Groups.Com
گروه اینترنتی ایــــران
 سان | www.Fun-Groups.Com

 
 





نوع مطلب : عكس ، خواندنیها و دانستنیها، مطالب علمی، 
برچسب ها : Volvo، ماشین، خودرو،
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 11 آذر 1389 :: نویسنده : هدیه
تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد.
راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟ پیرزن گفت چون ما دندان نداریم. راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟ پیرزن گفت ما شکلات روى بادام‌ها را خیلى دوست داریم!




نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : پیرزن، راننده،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 10 آذر 1389 :: نویسنده : هدیه
یک روز زن و شوهری در ساحل مشغول توپ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ میزنه و توپ مستقیم میره به سمت شیشه های خونه ای که در اون نزدیکی بوده و ...تَََق ! شیشه میشکنه.
مرد عصبانی نگاهی به زن میکنه و میگه ببین چکارکردی؟ حالا باید هم معذرت خواهی کنیم هم خسارتشون رو جبران کنیم.
دو تایی راه می افتن طرف خونه. به نظر نمی آمده که کسی توی خونه باشه. یک کم بیرون خونه رو انداز ورانداز میکنن و بعد مرد در میزنه! یک صدایی میگه بیان تو ! اول زن و بعد شوهرش وارد میشن. و مردی رو میبینند که با شورت روی زمین نشسته.
شوهر توضیح میده که همسر من اشتباها توپ رو به این سمت انداخت. ما آمدیم که عذر خواهی کنیم و خسارتتون رو پرداخت کنیم. مرد لخت سری تکون میده و میگه عیبی نداره. من غول چراغ جادو هستیم و وقتی شیشه شکست، توپ به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و اون رو شکست و من آزاد شدم. من میتونم 3 تا آرزو رو بر آورده کنم.
پس هر کدومتون یک آرزو بکنین و آرزوی سوم هم سهم خودم. اول به شوهر می گه که آرزو کنه. مردکمی فکر میکنه و میگه من میخوام تا پایان عمر ماهی 1.5 ملیون دلار حقوق بگیرم. غول میگه برای محبتی که در حق من کردی کمه. تو از الان تا آخر عمرت یک کار شاد و دوست داشتنی با بهترین بیمه و مزایا و در بهترین دفتر ها با حقوق حداقل ماهی 1.5 ملیون دلار خواهی داشت. 
بعد به زن میگه تو چی میخوای؟ زن میگه من میخوام که در تمام کشورهای دیدنی دنیا یک خونه برای خودم داشته باشم. غول میگه: این برای محبتی که تو در حق من کردی کمه. تو از الان در تمام کشورهای توریستی و زیبای دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه آموزش دیده خواهی داشت.
و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه حالا نوبت منه. و رو به مرد میگه: من آرزو دارم امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم. 
زن و شوهر به هم نگاه میکنند. زن زیر چشمی نگاهی به هیکل سوخته و ورزیده غول میکنه و خوشحال میشه. اما با بی تفاوتی به شوهرش میگه من برام مهم نیست. هرچی تو بگی. میدونی که فقط توو بغل تو به من خوش میگذره.
مرد هم از ترس اینکه نکنه اون همه امکانات و پول از دستش بره، با اینکه قلبا راضی نبوده، میگه عزیزم من به تو اطمینان دارم. و بعد آروم تر میگه فقط نگذار خیلی بهش خوش بگذره. 
بالاخره زن و غول به طبقه بالا میرن. ... بعد از 3 ساعت نان استاپ س.ک.س . و در حالیکه هر دو خسته بودند، غول از زن میپرسه از خودت و شوهرت بگو.
زن میگه که شوهرم مدیر تجاری یک شرکت و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم.
غول میپرسه درس هم خوندین؟
زن با افتخار میگه بله. هر دوی ما در رشتمون مدرک مستر داریم 
غول میپرسه چند سالتونه؟
زن میگه هردوی ما 35 ساله هستیم.
غول با تعجب میگه: هر دوتون 35 ساله اید. مستر دارین و اونوقت باور میکنین که غول چراغ جادو وجودداره ؟ متاسفم براتون
منبع




نوع مطلب : فرهنگ و ادب، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : جادو، قول، غول، آرزو،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 9 آذر 1389 :: نویسنده : هدیه
دختر نوجوانی كه پس از فرار از خانه به خواستگار خیابانی پناه برده بود، با دست و پای بسته در زیر پل گیشا رها شد.

به گزارش «جام‌جم»، چند روز پیش والدین دختر 16ساله‌ای با حضور در شعبه اول دادیاری دادسرای جنایی تهران از فرار دخترشان شكایت كردند.

والدین این دختر به دادیار هاشمیان گفتند، دختر آنها بدون آن‌كه مشكلی در خانواده داشته باشد، با باقی گذاشتن نامه‌ای، نوشته‌ است كه به جست‌وجوی سرنوشت خود می‌رود. پس از این شكایت دادیار جنایی دستور تحقیق و پیگیری در این زمینه را در پلیس آگاهی صادر كرد.

با شروع تحقیقات از سوی ماموران پلیس آگاهی، در ساعات پایانی روز شنبه گذشته ماموران شهرداری هنگام نظافت شهر، در زیر پل گیشا مشاهده كردند، دست و پای دختری با طناب بسته شده و این دختر در سرما رها شده است. پس از تماس ماموران شهرداری با مركز فوریت‌های پلیسی 110 و عزیمت آنها به محل، تحقیق از این دختر آغاز و وی در برابر پرسش ماموران كه چگونه به این محل منتقل شده است، سكوت كرد.

درخواست یكصد میلیون تومانی

صبح روز بعد و در حالی كه تحقیقات در این باره ادامه داشت، والدین دختر 16 ساله كه پیش از این فرار او را به قاضی جنایی گزارش كرده بودند بار دیگر در دادسرای جنایی حضور پیدا كرده و عنوان كردند یك روز پس از فرار دخترمان فردی با ما تماس گرفته و عنوان كرده است فرزندمان را به گروگان گرفته و باید برای آزادی او 100میلیون تومان پرداخت كنیم.

مرد شاكی افزود: ابتدا تماس این فرد را جدی نگرفتیم، اما در تماس‌های بعدی و ارائه نشانی‌های دخترم متوجه شدیم، فرزندمان ربوده شده است.

در پی این اظهارات تحقیقات وارد مرحله تازه‌ای شد و از سوی دیگر ماموران كلانتری نیز برای تعیین تكلیف دختری كه با دست و پای بسته شده در زیر پل رها شده بود او را به دادسرا منتقل كردند.

با تحقیق از این دختر توسط دادیار شعبه اول دادسرای جنایی معلوم شد وی همان دختر فراری از خانه است كه فردی ناشناس در تماس با والدین این دختر برای آزادی او درخواست یكصد میلیون تومان پول كرده است.

با مشخص شدن این موضوع دختر جوان عنوان كرد: پس از فرار از خانه از سوی جوانی به نام حمید كه خواستگارم بود ربوده شدم و او قصد اخاذی از والدین مرا داشت و زمانی كه من با او مخالفت كردم، این فرد پس از بستن دست و پایم در ساعات پایانی شب مرا زیر پل رها كرد و متواری شد.

دستگیری خواستگار

درپی این اظهارات دستور دستگیری حمید (جوان خواستگار) صادر شد و با حضور ماموران در محل سكونت متهم، وی دستگیر و برای تحقیقات به دادسرای جنایی انتقال پیدا كرد. جوان متهم در تحقیقات گفت: مدتی پیش در خیابان با فریده (دختر 16 ساله) آشنا شدم، سپس این دختر به خواست خود از خانه‌شان متواری شد و نزد من آمد.

متهم افزود: فریده پس از فرار از من خواست به دلیل وضعیت خوب مالی والدینش با ادعای این‌كه او را ربوده‌ام از آنها درخواست پول كنم تا به این شیوه از آنها اخاذی كرده و با پولی كه دریافت می‌كنیم با یكدیگر ازدواج كنیم.

با اعترافات متهم، دختر نوجوان نیز اظهارات او را تایید كرد و گفت: به دلیل علاقه‌ای كه به حمید داشتم این نقشه را طراحی كردیم تا بتوانیم با پولی كه از والدینم دریافت می‌كنیم به یكی از شهرستان‌ها فرار كرده و زندگی مشترك خود را آغاز كنیم و...

با اعتراف هر دو متهم قاضی جنایی دستور قضایی را صادر كرد و تحقیق ادامه دارد.

منبع



نوع مطلب : خواندنیها و دانستنیها، 
برچسب ها : دختر فراری، آدم ربایی، اخاذی،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 1 آذر 1389 :: نویسنده : هدیه

1-           عمومی ترین نام در جهان محمد است.

2-           اسم تمام قاره ها با همان حرفی که آغاز شده است پایان می یابد.

3-           مقاوم ترین ماهیچه در بدن ، زبان است.

4-           کلمه «ماشین تحریر» (TYPEWRITER) طولانی ترین کلمه ای است که می توان با استفاده از حروف تنها یک ردیف کیبورد ساخت.

5-           چشمک زدن زنان ، تقریباً دوبرابر مردان است.

6-           شما نمی توانید با حبس نفستان ، خودکشی کنید.

7-           محال است که آرنج تان را بلیسید.

8-           وقتی که عطسه میکنید مردم به شما «عافیت باش» می گویند ، چرا که وقتی عطسه می کنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه می ایستد.

9-           خوک ها به لحاظ فیزیک بدنی ، قادر به دیدن آسمان نیستند.

10-    وقتی که به شدت عطسه می کنید، ممکن است یک دنده شما بشکند و اگر عطسه خود را حبس کنید، ممکن است یک رگ خونی در سر و یا گردن شما پاره شود و بمیرید.

11-   جلیقه ضد گلوله ، ضد آتش ، برف پاک کن های شیشه جلوی اتومبیل و چاپگرهای لیزری توسط زنان اختراع شدند.

12-   تنها غذایی که فاسد نمی شود ، عسل است.

13-   كروکودیل نمی تواند زبانش را به بیرون دراز کند.

14-   حلزون می تواند سه سال بخوابد.

15-   تمامی خرس های قطبی چپ دست هستند.

16-   در سال 1987 خطوط هوایی «امریکن ایرلاینز» توانست با حذف یک دانه زیتون از هر سالاد سرو شده در پروازهای درجه یک خود، چهل هزار دلار صرفه جویی کند.

17-   پروانه ها با پاهایشان می چشند.

18-   فیل ها تنها جانورانی هستند که قادر به پریدن نیستند.

19-   در 4000 سال قبل، هیچ حیوانی اهلی نبود.

20-   بطور متوسط، مردم آنقدر از عنکبوتها می ترسند که نمی توانند آن ها را بکشند.


بقیه در ادامه مطلب 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : دانستنیها، خواندنیها،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 30 آبان 1389 :: نویسنده : هدیه
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. 
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود ، به دیوار زل زده بود ، در فکری عمیق فرو رفته بود ، اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید ، پیدا کرد …
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:
"هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟! "
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت:
" آره یادمه. "
شوهرش ادامه داد:  " یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟! "
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: " آره یادمه، انگار دیروز بود! "
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
" یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟! "
زن گفت : " آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…! " 
مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت:
" اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!! "   

      




نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : ازدواج، زندان، رختخواب،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 26 آبان 1389 :: نویسنده : هدیه

موضوع انشاء:  علم بهتر است یا ثروت



به نام خدا

البته بر همگام واضح و مبرهن می‌باشد كه علم بهتر است از ثروت. چون چرا كه هركس علم داشته باشد، وضعش خوب می‌شود. بابای بنده همین پریشب كه من و غلام ‌داداش هفتمی‌ام دعوایمان شد، از بابت اینكه وقتی من رفته بودم وسط غذا مستراح، غلام گوشت كوبیده مرا خورد و من هم با زانو زدم توی كمرش كه گفت: «آخ» و با سر رفت توی كاسه. بابایم وقتی داشت با كمربند همه ما حتی مامانم را كتك می‌زد، وسطش خودش را هم با كمربند می‌زد و می‌گفت: «خاك بر سر من كه شماها را درست كردم. اگر سواد داشتم كه شماها را درست نمی‌كردم.» معلوم بود كه بابایم خیلی عصبانی است چون حرف‌های اشتباهی می‌زد. بابای ما اگر بلد بود ما را درست كند،‌ این غلام كره‌خر را درست می‌كرد كه وقتی من می‌روم مستراح گوشت كوبیده‌ام را نخورد. به هر حال علم بهتر است از ثروت. البته ما هم به زودی وضع‌مان خوب می‌شود چون بابایم می‌گفت داداش هشتمی‌تان كه به دنیا بیاید، دولت بهمان پول می‌دهد. من می‌خواهم به بابایم بگویم با آن پول برود مدرسه علم یاد بگیرد تا ما را درست درست كند كه غلام كره‌خر وقتی من می‌روم مستراح، گوشت كوبیده‌ام را كوفت نكند. این بود انشای من.

كرمعلی كرامت كلخورانی






نوع مطلب : سرگرمی و طنز، فرهنگ و ادب، 
برچسب ها : علم، ثروت، انشا، كرمعلی،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 25 آبان 1389 :: نویسنده : هدیه

مردمان چهار قسمند : بخشنده ، جوانمرد ، بخیل ، فرومایه .

 

بخشنده آن است که بخودر و بخوراند .

جوانمرد آن است که نخورد و بخوراند.

بخیل آن است که بخورد و نخوراند .

و فرومایه آن است که نه بخورد و نه بخوراند

 

رسول اکرم (ص)

 

----**----**----**----

 

به هر کس نیازمند شوی .

بنده او خواهی شد .

از هر کس بی نیاز گردی

همانند او خواهی بود .

به هر  کس انعام دهی .

فرمانروای او خواهی شد .

 

امام علی (ع)

----**----**----**----

عید سعید قربان بر شما مبارك باد





نوع مطلب : فرهنگ و ادب، خواندنیها و دانستنیها، 
برچسب ها : عید، قربان، پیامبر اكرم، حضرت علی (ع)، رسول اكرم (ص)، حدیث، بخشنده، مردم،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 24 آبان 1389 :: نویسنده : هدیه

   مرد جوانی با وجود داشتن دانش فراوان ، شغلی نمی یافت . بنابر این روزی تصمیم گرفت پر ارزش ترین دارایی خود ، یعنی هوش و استعدادش را در بازار عرضه کند . مغاره ای در بازار باز کرد که روی در ورودی آن با حروف بزرگ نوشته شده بود : عقل فروشی .

اولین مشتری عقل ، پسر ثروتمندترین تاجر بازار بود . از او پرسید که چه نوع عقلی در این مغازه عرضه می شود و قیمت آن چقدر است ؟ مرد دانشمند جواب داد: بازدهی هر چیز ، تعیین کننده قیمت آن است . بستگی به تو دارد که چقدر پول بپردازی زیرا من به همان مقدار عقل به تو خواهم داد.

مشتری گفت: خوب ، به اندازه یک دینار عقل به من بده .

مرد  دانشمند جواب داد: با یک دینار می توانی صد هزار دینار پس انداز کنی . پسر تاجر پول را به او داد . مرد دانشمند ، نصیحتی زیرکانه روی کاغذی برای اونوشت : قرار گرفتن میان دو فرد با نفوذ که با هم درگیری دارند ، کاری احمقانه است .

ثروتمند ترین تاجر بازار ، مردی بسیار خسیس بود و درنتیجه مال و مکنت زیادی جمع کرده بود .بنابر این وقتی پسرش تکه کاغذ را به اونشان داد و گفت یک دینار برای آن پرداخت کرده است ، بسیار خشمگین شد. بلافاصله به مغازه مرد دانشمند رفت و دینار خود را پس خواست مرد دانشمند پول را پس داد ، اما از او قول گرفت پسرش هرگز از این نصیحت زیرکانه در زندگی خود استفاده نکند .

چند روز بعد دو ندیمه زنان اصلی خلیفه در مقابل یک مغازه جواهر فروشی با هم مشاجره می کردند که خانم کدام یک از آنان لایق دستبند فوق العاده ای است که در ویترین جواهر فروشی می درخشد یکی ادعا می کرد : من دستبند را اول دیدم ، بنابر این حق خانم من است وندیمه دیگر می گفت : نه دستبند به خانم من می رسد زیرا او همسر اول خلیفه است . به این ترتیب مشاجره ادامه یافت و آن دو به توافق نرسیدند . پسر تاجر در آن نزدیکی بود . آ ن دو زن وی را مخاطب قرار دادند و فریاد زدند : تو شاهد جریانی هستی که در اینجا اتفاق افتاد و باید در مقابل دادگاه خلیفه شهادت بدهی پسر تاجر بسیار متعجب شد

داستان را برای پدر خود تعریف کرد هر دو می دانستند که این ماجرا پایان خوشی ندارد به این دلیل با شتاب نزد فروشنده عقل رفتند و از شدت آشفتگی از وی درخواست مشورت کردند . مرد دانشمند پس از دریافت پنج هزار دینار به آنان گفت که اگر پسر تاجر می خواهد از این مخمصه جان سالم به در ببرد باید در دادگاه نقش دیوانه ها را بازی کند.پسر تاجر همان کار را انجام داد و از آنجا که نتوانست در روشن کردن موضوع کمکی بکند ، خلیفه دستور داد که دو ندیمه نزاع طلب را تنبیه کنند ، زیرا تشخیص نداد که کدام یک منازعه را آغاز کرده است .

همسر دوم خلیفه که زنی بسیار حسود بود ، با رای خلیفه موافق نبود بنابر این ادعا کرد که پسر تاجر فقط برای اینکه موضع خاصی نگیرد . این نقش را بازی کرده است . وقتی پسر تاجر متوجه خصومت همسر خلیفه با خود شد . مجدداً با عجله نزد مرد دانشمند رفت تا راهی برای رهایی از این وضعیت بحرانی بیابد . مرد دانشمند گفت که این مرتبه بهای مشاوره ده هزار دینار خواهد بود و پسر تاجر بلافاصله پول را پرداخت کرد مرد دانشمند به او توصیه کرد : به مغازه جواهر فروشی برو و دستبند مورد نظر را بخر و آن را به همسر دوم خلیفه هدیه کن این کار نه تنها آن خانم را شاد خواهد کرد بلکه نستب به تو هم خوش بین خواهد شد و در پایان به نفع تو خواهد بود .

تاجر خسیس نزد جواهر فروش رفت و دستبند گرانبها را به قیمت صد هزار دینار خرید در واقع او مجموعاً پول بسیار بیشتری برای رهایی پسر خود از آن مخمصه پرداخت کرد زیرا نصیحت یک دیناری را رد کرده بود شرح این اتفاق دهان به دهان گشت و افرادی که به دنبال توصیه و مشورت بودند به مغازه کوچکی هجوم بردند که در آن عقل به فروش می رسید .





نوع مطلب : فرهنگ و ادب، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 24 آبان 1389 :: نویسنده : هدیه

در روزگار دور ، پیر مرد با تنها پسرش می زیست . یک روز پسرک به دلیل کارهای ناشایست خود مورد خشم پدر قرار گرفت و پدر فریاد زد : (( پسرم تو آدم نمی شوی ! )) 

پسرک به قهر از خانه رفت و پدر را تنها گذاشت !

سال ها گذشت ...

پسرک که اینک مرد جوانی شده و به حاکمیت شهری منصوب شده بود ، یک روز عده ای از سربازانش را فرستاد تا پدرش را بیاورند . پدر به درگاه پسر وارد شد و پسر با تمسخر گفت :

(( پیر مرد به یاد داری که به من گفتی آدم نمی شوی ! حالا نگاه کن !))

پیر مرد که به دلیل کهولت سن به سختی می توانست ببیند کمی به صورت حاکم نگاه کرد و پسرش را شناخت و بی درنگ گفت :

(( آری پسرم به یاد دارم ، ولی من نگفتم که حاکم نمی شوی گفتم که آدم نمی شوی !))

در مثل فارسی آمده است که ملا  و " دانا"  شدن چقدر آسان است  وآدم  شدن چقدر مشکل.   



نوع مطلب : فرهنگ و ادب، سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : پیرمرد، ملا، آدم، حاكم،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : هدیه
توی گمرك بین المللی یك دختر خوشگل كه یک موصاف كن برقی نو از
یه كشور دیگه خریده بود از یه پدر روحانی خواست كمكش كنه كه این 
موصاف كن رو تو گمرگ زیر لباسش بزاره و  بیرون ببره تا خانم خوشگله 
مالیات نده !
پدر روحانی گفت : باشه ولی اگه از من پرسیدند ، دروغ نمیگم.
دختر كه چاره نداشت قبول کرد.
دم گمرگ مامور پرسید :  پدر چیزی با خودت داری كه اظهار كنی ؟
پدر روحانی گفت : از سر تا كمرم چیزی ندارم!
مامور از این جواب عجیب تعجب کرد و پرسید : از كمر تا زمین چطور؟
پدر روحانی گفت: یه وسیله جذاب كوچیك كه زنها دوست دارند استفاده 
كنند ولی باید اقرار كنم كه تا حالا بی استفاده مونده !
مامور درحالی که به شدت می خندید گفت: خدا پشت و پناهت پدر. برو .

نوشته شده توسط هدیه در چهارشنبه 15 اردیبهشت1389 | موضوع: سرگرمی - طنز - هنر نظر بدهید




نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : كشیش، گمرگ،
لینک های مرتبط :

شنبه 21 فروردین 1389 :: نویسنده : هدیه

درکنار یکی از سواحل دریای مدیترانه باران می بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد.  ناگهان یک مرد بسیار ثروتمند وارد شهر می شود و وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد و برای بازدید اتاقهای هتل و انتخاب یكی از آنها به طبقه بالا می رود. 

صاحب هتل اسکناس ۱۰۰ یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.  قصاب اسکناس ۱۰۰ یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد

 مزرعه دار، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت میدهد. تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس ۱۰۰ یوروئی را با شتاب به فاحشه شهر که به او بدهکار بود میدهد. او در این اوضاع خراب اقتصادی به اعتبار مزرعه دار «خدمتش» را انجام داده بود تا پولش را   بعدا دریافت کند 

 فاحشه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد، زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه مشتری خودش را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.  حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است . 

در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس ۱۰۰ یوروئی خود را برمیدارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند. 

این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است! ولی به هر حال همه شهروندان دیگر بدهی بهم ندارند. همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند





نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : تجارت، هتل، ثروتمند،
لینک های مرتبط :

شنبه 22 اسفند 1388 :: نویسنده : هدیه
توی یه پارك در سیدنی استرالیا دو مجسمه بودند یك زن و یك مرد. این دو مجسمه سالهای سال دقیقا روبه‌روی همدیگر با فاصله كمی ایستاده بودند و توی چشمای هم نگاه میكردند و لبخند میزدند. یه روز صبح­ خیلی زود یه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ایستاد و گفت:" از آن جهت كه شما مجسمه‌های خوب و مفیدی بودید و به مردم شادی بخشیده‌اید، من بزرگترین آرزوی شما را كه همانا زندگی كردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر آورده میكنم. شما 30 دقیقه فرصت دارید تا هر كاری كه مایل هستید انجام بدهید." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبدیل به انسان واقعی كرد: یك زن و یك مرد.
دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته‌هایی كه در نزدیكی اونا بود دویدند در حالی كه تعدادی كبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صدای خنده‌های اون مجسمه‌ها رو میشنید لبخندی از روی رضایت میزد. بوته‌ها آروم حرکت میكردند و خم و راست میشدند و صدای شكسته شدن شاخه‌های كوچیك به گوش میرسید. بعد از 15 دقیقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بیرون اومدند در حالیکه نگاههاشون نشون میداد كاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسیدن.
فرشته كه گیج شده بود به ساعتش یه نگاهی كرد و از مجسمه‌ها پرسید:" شما هنوز 15 دقیقه از وقتتون باقی مونده، دوست ندارید ادامه بدهید؟" مجسمه مرد با نگاه شیطنت‌آمیزی به مجسمه زن نگاه كرد و گفت:" میخوای یه بار دیگه این كار رو انجام بدیم؟" مجسمه زن با لبخندی جواب داد:" باشه. ولی این بار تو كبوتر رو نگه دار و من می رینم روی سرش."





نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : آرزو، مجسمه، سیدنی، استرالیا،
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 28 بهمن 1388 :: نویسنده : هدیه

میگن هر روز باید یک سیب خورد چون آهن داره، یک موز خورد چون پتاسیم داره، پرتقال هم خورد چون ویتامین C داره، و یک فنجان هم چای سبز بدون شکر نوشید برای پیشگیری از دیابت...

هر روز باید دو لیتر آب خورد! بله و بعدش هم رفت دستشوئی و ...، یعنی دو برابر زمانی كه برای نوشیدن آب صرف کردیم. باید هرروز ماست خورد برای اینکه ارگانیزممون نیاز به ۱۱۴-N داره كه هیچکس نمیدونه چه جانوریه ولی به نظر میرسه كه اگر یک میلیون و نیم (؟) از این آنزیمها به بدنمون نرسه شروع به فرسوده شدن میکنیم. 

روزی باید یه آسپیرین خورد برای جلوگیری از سکته و یه گیلاس هم شراب قرمز (كه باز برای جلوگیری از سکته خوبه) و یه گیلاس هم شراب سفید كه برای سیستم اعصاب مفیده و یه لیوان هم آبجو كه نمیدونم برای چی چی مفیده ! و اگر همه اینا رو با هم بخوریم ممکنه عامل خونریزی مغزی بشه ولی جای نگرانی نیست، چون اگه پیش بیاد اصلاً متوجه نمیشیم. هرروز باید کلی سبزیجات و غلات فیبردار بخوریم تا شاید موفق بشیم یک نخود... بکنیم؛ هر روز باید ۴ تا۶ وعده غذای سبک بخوریم، و بدون اینکه یادمون بره هر لقمه رو صد دفه خوب بجویم.

 گر حساب کتاب کنیم میبینیم بابت غذا خوردن باید۵ ساعت وقت صرف کنیم. و بعد ازهرغذا باید دندون هامون رو مسواک بزنیم، بعد از ماست و فیبرخوردن هم باید مسواک کنیم، بعد از سیب هم مسواک کنیم، بعد از موز هم باز مسواک کنیم... همینطور مسواک کنیم تا موقعی كه فقط سه تا دندون تو دهنمون باقی بمونه... در ضمن فراموش هم نشه كه باید بین دندانها رو نخ هم بیندازیم، لثه هامون رو هم ماساژ بدیم، آب نمک و محلول شست شوی دندان هم قرقره کنیم. هر روز باید ۸ ساعت بخوابیم و ۸ ساعت هم کار کنیم، به اضافه زمان لازم برای غذا خوردن كه جمعش میشه ۲۱=۵+۸+۸ ساعت؛ می بینید که برامون فقط ۳ ساعت باقی میمونه، تازه اگر گیر ترافیک نیفتیم.

بنا بر آمار ما روزی ۳ ساعت تلویزیون نگاه میکنیم. قاعدتاً ممکن نیست چون باید هرروز حد اقل نیم ساعت هم پیاده روی کنیم، مواظب باشید بعد از ۱۵ دقیقه دوربزنید و برگردید وگرنه نیم ساعت میشه یک ساعت. باید به روابط با دوستانمون هم خیلی توجه نشون بدیم چون دوستان مثل گلها و گیاهان هستند و هرروز به رسیدگی و آبیاری احتیاج دارند! حتی موقعی هم كه به سفر میریم. فکر میکنم درضمن باید روزانه یکی دو تا روزنامه، چند تا مقاله هم بخونیم و اخبار رو هم نگاه کنیم تا همچنان در جریان وقایع باشیم و نقد و انتقاد یادمون نره! وای راستی باید روابط زناشوییمون هم هر روز انجام بدیم و برای اینکه این روابط تکراری نشن: باید نوآوری کنیم و از خودمون خلاقیت نشون بدیم و مدام متوجه دلبری هم باشیم! یک ساعتی رو هم باید برای نظافت و تی کشیدن، اطو کردن، ظرف و رخت شستن...... واویلا اگر بچه و بیرون بردن سگ هم جزو برنامه باشه.... خلا صه اگه دوباره یه جمع سرانگشتی بزنیم میرسیم به ۲۹ ساعت در روز ...

 پس چاره یی نیست و تنها راهی كه به عقل میرسه اینه که چند تا کار رو هم زمان باهم انجام بدیم. مثلاً موقع دوش گرفتن از آب سرد استفاده کنیم و دهان مون رو باز نگه داریم تا اینطوری یک لیتر از آب موردنیاز روزانه رو خورده باشیم. بعد از اینکه از زیردوش در اومدیم، مسواک به دهان روابط زناشوئی رو انجام دادیم، بعد همسرمون به اخبار تلویزیون نگاه کنه و ما همزمان داریم جارو میکنیم و به چیزهایی كه همسرمون در حال دیدن روی صفحه تلویزیون است و داره برای ما تعریف میکنه هم گوش میدیم. یک دستمون هنوز بیکار و خالی مونده؟ خوب پس میتونیم به یکی از دوستان، یا پدر، مادر، خواهر، یا برادرمون تلفن بکنیم، شراب و آسپیرین رو هم پشت سرش بخوریم، چون بعد از تلفن به پدر مادرمون به آسپیرین و شراب واقعاً احتیاج داریم! ماست و سیب رو میتونیم بدیم همسرمون بخوره و خودمون مشغول خوردن موز بشیم، و فردا برعکسش کنیم. ۲ دقیقه آزاد برامون میمونه، این mail رو برای دوستامون میفرستیم (چون اونا مثل گل میمونن و باید بهشون همواره رسید). فعلاً میرم تا بعد، چون بین ماست، سیب، آبجو، اولین لیتر آب و سومین وعده غذای فیبردار روزانه، دیگه حسابی گیج شدم و نمیدونم کجای کارهستم..... بایدهرچه زودتر خودم رو به توالت برسونم... حتماً از این فرصت استفاده میکنم تا دندون ها رو هم مسواک کنم.!!!!!!!!!!!





نوع مطلب : سرگرمی و طنز، 
برچسب ها : غذا، آب، خواص میوه ها، میوه، تندرستی، سلامتی، رابطه،
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو